تبليغاتX

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

Daisypath Anniversary tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers دنیای این روزای ما دنیای این روزای ما























دنیای این روزای ما

و خداوند با تولد آنیتا نعمت را بر ما تمام کرد... تو را هزاران بار سپاس

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 2:11 PM توسط مامان سمیرا

روزهای شلوغی و شیطنت
روزهای وابستگی
روزهای پیشرفت و تمرین

چند تا کلمه جدید یاد گرفتی و میگی ، یکی هویج که خیلی بامزه میگی : هبیچ .. یکی هم امین .. یکی از سرگرمی های ما اینه که پاکت سی دی های فیلمهایی رو که میخریم هی نگاه میکنیم و بعد من با انگشتم تک تک هنرپیشه ها رو معرفی میکنم و گاهی هم یه قصه براشون میسازم و میگم .. تو هم عاشق این کاری .. هی انگشت منو میگیری میبری و میخوای که هی تکرار کنم .. امین رو هم از سریال ساخت ایران یاد گرفتی و هی دنبالش میگردی و میگی امین رفت ؟

با کفشهای کوچولوت هی دوست داری راه بری ، میدونستی سایز کفشت 21ه ؟ جدیدا نصف اتاق رو هم میتونی خودت بری ولی هی وسطهاش هول میشی و می نشینی .. راه رفتنت خیلی بامزه اس .. دو تا دستات رو میاری بالا و جوری دقت میکنی که انگار میخوای روی طناب راه بری ...

هر جایی از بدنت که اوف بشه ....... زودی میای من یا بابا بوست کنیم .. خودت هم خیلی قشنگ بوس میفرستی ، بدون کمک دست .. یه بوس رو هوا پرت میکنی .. عاشق شبهایی ام که میای و بوسم میکنی .. بعد هم بابا رو ... با کلی خجالت 

این روزها بشدت بغلمی ..یعنی من هر کاری که بخوام بکنم .. غذا درست کنم یا رخت پهن کنم تو بغلمی و یه دستی کار میکنم .. ولی امان از وقتی که بخوام ظرف بشورم یا فلاسکت رو پر کنم یا یه کاری که به دو تا دستام احتیاج داشته باشم .. همچین که بذارمت زمین چنان اشکی میریزی ، چنان جیغهایی میزنی .. که من می شینم و دو دستی میزنم تو سرم .. البته بابا که بیاد همین جوری میچسبی به بابا ..

همه اجزای سر و صورتت رو به فارسی و انگلیسی بلدی و نشونمون میدی .. از کلمه های جدیدی هم که یاد گرفتی sit down .. املای بعضی کلمه ها رو هم بلدی و هر جا ببینی فارسی اش رو میگی مثلا تا ببینی dog میگی هاپو .. زیادن ..

امروز صبح رفتیم و رنگ بازی کردیم .. اولش می ترسیدی و از بغلم تکون نمیخوردی .. اما یواش یواش خوشت اومد .. برخلاف تصورم اصلا هم نخوردیش .. فقط من مجبور شدم تو و حموم و کل خونه زندگی رو یه دستی بشورم .. هنوز هم اثراتش هست 

پارکی که هر روز میریم


اینجا بچه ها داشتند شعر میخوندند و تو هم دست میزدی

رنگ بازی امروز


+ آهنگ وبلاگ لالایی این روزهای آنیتاست .. بی نهایت دوستش دارد


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 3:48 PM توسط مامان سمیرا|

میدونستی نافت رو بابا حامد تو قله توچال دفن کرده ؟

اینجا که رفتیم پایه اش بود .. بزرگتر که شدی و ارتفاع دیگه برات ضرر نداشت یه روز سه تایی تا خود قله میریم و بهت میگیم که به اندازه عظمت همه کوههای ایرانمون دوستت داریم


آنیتا و پرستش کوچولوی دوستمون


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 10:25 AM توسط مامان سمیرا|

نه من شعر را فهمیده ام

نه شعر، من ساده را فهمیده است

تنها در چشمان تو با حیرت می نگرم ... آنیتا

هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده ام


دوستت دارم عزیزم به خاطر همه این ماما هایی که صدایم میکنی

به خاطر تمام نگرانی هات ، وقتی که مریض شدم

به خاطر همه اون وقتهایی که دستت را باز کردی به سویم و خواستی که بیای بغلم

به خاطر همه اعتمادی که به من داری و به دقت به حرفهام و کارهام نگاه میکنی

به خاطر این بوسه های عاشقانه که به من ... فقط به من میدی (که چه دیوانه ام میکند)

به خاطر مورچه ای که یک روز کشتی و با تعجب گفتی جوجو اییییییه

به خاطر همه اون دقایقی که کنارت نبودم و دنبالم گشتی و با یک لبخند پهن ... پیدایم کردی

به خاطر تمام تلاش و هیجانی که برای راه رفتن داری

به خاطر روزهایی که برایم لاک میزنی..  موهایم را شانه میکنی ..

به خاطر همه وقتهایی که سر کوچک و لطیفت رو میذاری روی شونه هام .. جایت را مرتب میکنی و میخوابی

.

.

چقدر دلم برای روزهای رفته تنگ میشود .. وقتی که عکسها و فیلم هات و دنیای اون روزهایمان را می بینم ..

چقدر این لحظه ها را دوست دارم

چطور جاودانه اش کنم ؟ ... وقتی که میدانم از همه اش فقط یک خاطره دلنشین کودکی هایت میماند ..

چطور میتونم بوی خوب بچگی هایت را جوری استشمام کنم که هیچ جور از خاطرم نرود .. همین برای یک عمر نفس کشیدنم کافیست مادر ..





نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:30 AM توسط مامان سمیرا|

این آخر هفته رفته بودیم خونه مامانی ات (مامان من ) که سخت ازشون غریبی میکنی و بغل هیچ کدومشون به جز علی دایی ات نمیری ..

خدا میدونه تو این دو روز چقدر از سر و کول من بالا رفتی و جیغ زدی و موهام رو کشیدی   از همه بیشتر از خاله شعله ات می ترسی و کلا تو زندگیت یکی دو بار رفتی بغلش و اون هم با چه گریه ای 

خانه که آمدیم ... من کلا نابود بودم و فکر کنم یه مرخصی یک هفته ای لازم داشته باشم از نوع استعلاجی !

رابطه ات با ساینا دختر دایی ات از همه جالبتر بود .. دوست که نشدین آخرش ، اما هی جلوی هم مینشستین و با تعجب به هم انگشت میزدین که ببینین عروسکه طرف یا واقعیه   سر هر اسباب بازی هم با هم گیس کشی داشتین مخصوصا سر عکس امیر محمد   هر کدومتون یه چیزی برمیداشت اون یکی هم دقیقا همون رو میخواست گریه هاتون هم باهم بود .. امیدوارم بزرگتر که شدین رابطه اتون دوستانه تر شه 



نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:50 AM توسط مامان سمیرا|


آخرين مطالب
»
» سیزده ماه و بیست روز
» بام تهران
» من و تو
» بچگی بچه ها
» یکی از مهمترین ها
» سیزده ماهگی رئیس کوچولو
» هشتمین ال کلاسیکو
» دندون نو مبارک
» این روزهای ما

Design By : RoozGozar.com